درد می پیچد در استخوانم
مصلوب ثانیه ها می شوم
چشمانم می بینند ولی باور ندارند
نه
باور نمیکنم
باور نمیکنم که سالهاست مانده ام
بی تو حتی جرات حضور در بین آدم ها را ندارم
سالهاست که جز در دیوار این خانه
برای دلتنگی من همدمی نیست
سالهاست که با نام تو
خود را شکستم
و باز با نام تو از آغاز بنا کرده ام
گویی به هزار رنگ خاطره آغشته شدم
هزار طرح دلتنگی روی آرزو هایم نقش بسته
دیگر همه چیز جز سکون و انتظار برایم محال است
درد پیچید در استخوانم
بغض سلامی دوباره گفت و اشک به راه افتاد
و باز مصلوب ثانیه ها می شوم
و باز مغلوب جای خالی تو
چشمانم می بینند ولی باور ندارند
نه
هنوز هم باور نمیکنم
سعید شجاعی
چشمانم می بینند ولی باور ندارند
قشنگ بود مثل همیشه دوست داشتم نوشته هاتونو
مرسی ممنون